تبليغاتX
صفحه های صبح گاهی

;




صفحه های صبح گاهی
می دوم شب را پر از شوق رسیدن تا ببینم | نام زیبای تو را در صفحه های صبح گاهی ...


وقتی سه تار چشم تو ماهور می زند ...

سخت است ...

    خیلی سخت است ساعت های طولانی کنار کسی بنشینی که بدانی برای تو نیست و برای تو هم نمی شود هرگز! خیلی سخت است که ساعت های طولانی کسی کنار تو بنشیند که بداند برای تو نیست و هرگز برای او نخواهی شد ...

     دارم حسرت می خورم مدام ... از وقتی که از کنارت و از آن هوای بخصوص کَندم و دور و دورتر شدم از تو. انگار دلم را جا گذاشته ام ... جایی توی کیفت! جایی توی کتابِ «به خاطر یک فیلم بلندِ لعنتی»! انگار دلم جا مانده در انزوای دست هایی که دست های من را دوست می داشت ...

     خیلی سخت است ... سخت است که بدانی دوستت دارم ... سخت است که بدانم دوستم داری ... سخت است همه چیز ... داشتنت، نداشتنت، بودنت، نبودنت ... من جا مانده ام روی آن نیمکتِ خسته ی پارکِ به آن بزرگی ... همانی که آسمانی داشت آن همه وسیع، ابرهایی داشت آن همه سپید ... من جا مانده ام رفیق ... انگار آن برگِ زرد کوچک، من بودم که از دست افتاد ... انگار آن برگِ زردِ کوچک، من بودم که از دست رفت ...

خیلی سخت است بگویم دوستت دارم ... خیلی سخت است بگویم خیلی دوستت دارم ...

 

پ.ن: عنوان پست از کتاب "تناسخ به درختِ" پوریا سوری.



به نگارش ا.ل.م.ی.ر.ا در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391

.:: ::.





پلاک شماره ی هشتاد و چهار!

پلاک 84

     از پنجره ی اتاقِ ایوان دارِ خانه مان به بیرون که نگاه می کنم، یک تصویر هفده هیجده ساله هست که همیشه ی خدا من را می برد به روزهای بچگی. بچه تر که بودم بیشتر تصویر، از آسمان بود و دیوار سنگی ایوان که همان جا راست می ایستاد جلوی چشم هایم. بزرگتر که شدم، سهم آسمان کم شد، اما دیوار سنگی همان اندازه باقی ماند! دیواری با سنگ های سفیدِ رگه دار ... به مرور تصویر دیگری رویید، که از آن به بعد هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت برایم تغییر نکرد. از پشت پنجره، درست رو به روی خانه ی ما، دو چنار بلند بالا پیداست و دو کاج سبز. به علاوه ی باغچه ی کوچکی که برگ های چنار، توی دلش ریخته اند. پشت چنارها، پشت کاج ها و پشت دیواری که مرز یک حیاط بزرگ است با یک پیاده روی بزرگ، یک خانه ی جنوبی قد کشیده که خیلی هم بلند نیست. نشسته روی زمین و زل زده به آپارتمان پنج طبقه ی ما. زل زده به پنجره ی اتاق ایوان دار! زل زده به من. درست به چشم هایی که از پشت شیشه ها به قد و قامت او خیره شده اند. چشم هایی که باور دارند عمر خانه مثل قدش کوتاه است. خیلی عمر کرده باشد بیست سال! درست مثل من ...

     سال ها بدون آنکه بدانم چرا، این تصویر شده بود بهانه ی آرامش من. شب ها، پیش از آنکه همه بخوابند بدون آنکه چراغ را روشن کنم، صاف می ایستادم پشت پنجره ی اتاق ایوان دار و از آنجا خیره می شدم به آن تصویر سیاه و سفید. آن موقع شب شاید یکی دو رهگذر از جلوی خانه رد می شدند و چند ثانیه ای تصویر از ثباتش خارج می شد و جان می گرفت. در غیر این صورت من بودم و پنجره ای که از پشت چنارها و کاج ها یک خانه ی خسته را قاب گرفته بود که حتماً آدم های خوشحال و بدحال، هر دو را با هم، داشت. همیشه با همین زاویه ی دید و با همین فکر نگاهش می کردم. تا اینکه شباهت هایمان بیشتر و بیشتر شد. آن خانه شد جزئی از زندگی من. جزئی از تعلقات من. وابسته اش شدم. برایم بزرگ و بزرگ تر شد. برداشتی که من از سنگ هایش می کردم هرروز با روز بعد تفاوت داشت. از پنجره ی مستطیلی طبقه ی پایینش، از درب سفید طرح دارش، از کهنگی اش، جای پای باران روی تن سفیدش، از پشت بامی که آشیانه ی پرنده هایش از دور هم به خوبی پیدا بود و همه و همه ی تصاویری که توی چشم من می نشست و من را بیشتر و بیشتر شیفته اش می کرد.

     آن شب من بودم و خانه ی شماره هشتاد و چهار! یک لحظه، برای اولین بار و بهترین بار، حس کردم چقدر شبیه همیم. اندازه ی هم بد دیده بودیم هر دو! اگر او از کاغذهای تبلیغاتی که روی درش می چسباندند خسته می شد، من هم از آدم های تبلیغاتی زندگی ام خسته می شدم. آدم هایی که خوبی هایشان را تبلیغ می کردند و ظاهراً آدم خوبه ی قصه های قشنگ بودند، اما متظاهر بودند و دورو یا نه آنقدر خوب که نشان می دادند ... اگر او از باران هایی که به جای پاک کردن و نشاط بخشیدن به چهره اش، آلودگی روی سرش می ریختند خسته می شد، من هم از تمام آدم هایی که می توانستند زندگی ام را زیباتر کنند، اما آلوده کردند و گرد ناپاکی و نارفیقی و خیانت و دروغ رویش پاشیدند خسته می شدم.

     آن شب فکر کردم به تمام روزهایی که گذشت. به تمام باران هایی که روی خانه شماره ی هشتاد و چهار بارید و گند زد به زندگی اش، به تمام کاغذهای تبلیغاتی، به تمام ماشین هایی که روی پلی که برای او بود پارک می کردند، تجاوز می کردند به حریمش، بدون آنکه او بخواهد، به تمام برف هایی که مثل تهمت ها و کنایه ها و حرف های مفت آدم ها، تنش را سرد می کردند و روحش را می میراندند. فکر کردم به همه ی آدم های خوشحال و بدحالش که مثل شادی و غم های من توی دلش جا خوش کرده بودند و گاهی دل شادش می کردند و گاهی دل خون! آن خانه، اگرچه زیاد بد دیده بود و درد کشیده بود مثل من، اگرچه زیادی غصه اش می شد در لحظه های شکست، اما هنوز روی پایش ایستاده بود. آوار نشده بود روی غم و شادی هایش. هنوز نریخته بود. هنوز مأمنی بود برای پرنده های بالاسرش. درست مثل من ... که فرو نریختم و محکم ایستادم روی پای خودم. با تمام تلخی و رنجش ها و شکست ها و غم دیدن ها! درست مثل من که روی پای خودم ایستادم. تلخی ها و رنجش ها و شکست ها و غم دیدن ها وسیله ای شد تا در ازای تمام سوختن ها، ساخته شوم! مرا از نو زایید. به من فهماند که باید مثل آن خانه محکم و سخت و مقاوم بود. به اشاره ای بغض ها را نشکست، غصه ها را جار نزد. زندگی را همانطوری که هست دوست داشت. زندگی را دوست داشت با تمام فراز و نشیب هایش. به کم بودن شادی ها دل خوش بود و به همین سادگی تسلیم غم های گذرا نشد. از آدم ها توقع نداشت و همه را همانطوری که هستند پذیرفت.

     آن شب درست پشت پنجره ی اتاقِ ایوان دار بود که آسمان شب برای نخستین بار درخشید. شهاب باران شد شهر زندگی من. باران امید بارید. شهر پر شد از تمام خاطره های خوش. از تمام باورهای درست و ایمانی که از رنگین کمانی ترین آسمان خدا توی قلبم سرازیر شده بود. از تمام تجربه هایی که نتیجه ی خاطره های بد بودند. آن شب من تمام سختی ها و بدی ها و تلخی های گذشته را به فال نیک گرفتم. و از آن شب به بعد، از پشت چنارها و کاج ها و دیوارها، آشیانه ی کبوترها زیباترین تصویری ست که می بینم ...



به نگارش ا.ل.م.ی.ر.ا در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390

.:: ::.





تقویم چار فصل دلم را ورق زدم، آن برگ های سبز سرآغاز سال کو؟!

دختر تنها

     یکی بود، یکی نبود. یک شهر بزرگ بود در یک کشور بزرگ. آدم های زیادی هم داشت؛ اما وجه مشترک آن ها فقط آدم بودنشان بود. اما در انسان بودن هیچکدامشان شباهتی وجود نداشت. یعنی چرا! داشت. اما آدم های زیادی بودند که انسانیت را نمی فهمیدند و بیگانه بودند با انسان بودن و انسان زیستن و انسان ماندن ...

     دخترک خودش را هیچوقت خیلی خیلی انسان ندانست. اما اعتقاد داشت انسانیت اکتسابی است و هر آدمی می تواند آن را در نهادش بکارد تا انسانیت، درخت بزرگی شود و تمام وجودش را در برگیرد ...

     دخترک همیشه خوش خیال بود. فکر می کرد همه ی آدم ها از این دانه های کوچک انسانیت در وجودشان کاشته اند. برای همین مثل یک گنجشک معصوم و ساده دل، شکار خیلی ها شد. نه اینکه جسمش در تلاطم زندگی با آدم ها آسیب ببیند. اما روحش به صلابه کشیده شد. زخم شد و زخم شد و زخم شد ... دردها کشید و کمتر انسانی دردش را می فهمید. خیلی گریه کرد. خیلی غصه خورد. انگار زندگی شورش را در آورده بود. انگار از زندگی رو دست خورده بود. فکر می کرد دنیا جایی هست برای زندگی کردن. اما نبود! دنیا سیاه تر از آن چیزی بود که او خیال کرده بود. آن قدر خوش خیالی کرد و بد دید که چشمش از همه ی آدم ها ترسید. شبیه گنجشکی که در خیابان بن بستی اسیر یک گربه ی گرسنه شده باشد و بالی نداشته باشد برای پریدن ...

     تنها مانده بود. تنهایش گذاشته بودند آدم ها. دیگر شعار همیشگی اش که «می شود همه ی آدم ها را دوست داشت و با همه شان دوست بود»، راضی اش نمی کرد. شعارش را توی یک جعبه ی کوچک گذاشت و سهم آن جعبه ی کوچک، تنها زندگی کردن در گوشه ی صندوق خوش خیالی های دخترک بود. دخترک خواست بد بشود. خواست با آدم ها بدی کند. خواست زندگی تقاص تمام نامرامی هایش را به او پرداخت کند. زندگی اما آن طوری نبود و نمی شد که او می خواست. او خوب ماند. بد نشد. دخترک، همان گنجشکِ کوچکِ معصوم باقی ماند روی یک شاخه ی تنها. تنهاتر از همیشه. پر از زخم هایی که با هیچ پمادی خوب نمی شدند. زخم هایی که تا همیشه جایشان روی دل دخترک ماند. به هیچ آدمی اعتماد نداشت. حتی به خودش ... تمام شور و نشاط و خنده های قاه قاه اش را یک روزی توی باغچه ی خانه شان چال کرد و های های گریست. سرد شد، تلخ شد، جدی شد. آرام می خندید، کمتر حرف می زد. و روزی هزار بار قلبش تیر کشید ... شبیه صاعقه ای که تن تُرد ابر را می شکند بی هیچ عاطفه و احساسی ...



به نگارش ا.ل.م.ی.ر.ا در جمعه پنجم اسفند 1390

.:: ::.





شبیه کاج ...

کاج

     شبیه آدم های وسواسی که هیچ چیز دلشان را راضی نمی کند، شبیه آدم های حریصی که به دنبال چیزهای جدیدند اما چیز جدیدی هم نیست که عایدشان شود، شبیه بی حوصلگی های چراغ قرمز صد و سی ثانیه ای که فحش می خورد مُدام، شبیه عروسک های زشت آویزان شده از دیوار که از زور فراموشی یک بند انگشت خاک نشسته رویشان، شبیه یک ساعت قدیمیِ از کار افتاده که جایش گوشه گیرترین قسمت یک انباری است، شبیه یک آدمک چوبی شکستنی که افتاده دست یک کودک ناشی، شبیه چیزی شبیه این ها، شبیه ناکام مانده ها ... .

     دارد برف می بارد و من در این سرمای زمستانی گرم کن پوشیده ام؛ اما پاهایم قندیل بسته اند از سرما. مادر، پرده ی کتانی اتاقم را کنار می زند. مشعوفانه می گوید: برف ... برف می بارد ...  . من بی حوصله تر از همیشه سر تکان می دهم و فکر می کنم که شهر لباس۫ عروس پوشیده؛ اما لباس عروسی که قواره ی تنش نیست. لباس عروسی که کولیان برایش دوخته اند و سپید نیست.

     انگار کسی را به زور عروس کرده باشند، انگار به زور او را در آغوش مردی که مردِ رؤیاهایش نیست گذاشته باشند، انگار به زور گفته باشند این مردِ ناشناس را ببوس. به جای قند، یخ بسابند بالا سرشان ... و او یخ ببندد ... سردش بشود. اشک بریزد ... و اشک هایش همین که از گردی چشم هاش سر ریز می کنند در جا یخ بزنند! این انجماد ناگهانی استخوان هایم را می سوزاند ...

     کنار پنجره می ایستم. پنجره زل می زند به من! من زل می زنم به پنجره. برف ها از شانه ی کاج باغچه مان می ریزند. کاج از زیر بار این برف های لعنتی شانه خالی می کند. کاج اخم می کند، کاج سرما می خورد. کاج سرفه های چرکی می کند. کاج میوه هایش را تف می کند روی برف ها. کاج غصه اش می شود. کاج تنها می شود ...

     شبیه کتاب های ناخوانده ای که محض زیبایی کنار کتاب های دیگرند و هیچ کدامِ کلماتش کشف نشده اند، شبیه گل های مریم روی میز که دیگر عطری ندارند برای بخشیدن، شبیه ثانیه شماری که روزهاست مرده، نفسی برایش باقی نیست و در جا می لرزد ... شبیه دختری که بغض هایش به طرز نامحسوسی سرکوب می شوند، شبیه عروسی که داماد دلش را راضی نمی کند ... شبیه کاج باغچه مان که از زیر بار این برف های لعنتی شانه خالی می کند، دائم اخم می کنم، دائم غصه می خورم ... لعنتی! اصلاً خیال کن شهر لباس عروس پوشیده. خیال کن زمستان خوشبخت ترین عروس دنیاست. بیا برای یکبار هم که شده خیال کن همه چیز خوب است، همه خوشحالند. برای یکبار هم که شده خیال کن زمستانِ تو سرد است فقط!


راستش این نوشته ام را خیلی دوست دارم: { + }



به نگارش ا.ل.م.ی.ر.ا در پنجشنبه بیستم بهمن 1390

.:: ::.





هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...

زمستان

زمستان را دوست ندارم. هیچ وقت دوستش نداشته ام. انگار برودت و سرمایش را در خونم تزریق می کند. یک جورهایی یخ می زنم. تلخ می شوم. سرد می شوم نسبت به تمام رابطه ها! و حس می کنم خیلی از آدم ها هم، نسبت به رابطه هایشان سرد می شوند ...

زمستان است؛

دستکش ها

فقط دست هایم را گرم می کنند

اما دلم

فقط با دست های تو گرم می شود ... فقط ... .



به نگارش ا.ل.م.ی.ر.ا در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390

.:: ::.





Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by taninetanhaii
This Themplate By Theme-Designer.Com

منوی اصلی

درباره ی وبلاگ

دلم
پر از زخم هایی ست
که قرار است وقتی بزرگ شدم
فراموششان کنم ...

موضوعات

دوستان

بایگانی

پیوندهای روزانه

دیگر ...

امکانات جانبی
theme-designer.com