تبليغاتX
صفحه های صبحگاهی
صفحه های صبحگاهی
جایی برای شنیدن طنین تنهایی، با گوش جان!
نگارش در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط پارمیس

«تو اگر در تپش باغ، خدا را دیدی

همت کن

و بگو ماهی ها،

حوضشان بی آب است...».


"سهراب سپهری"

 

 امروز: شانزدهمین روز از هشتمین ماه هشتاد و هشتمین سال چهاردهمین قرن هجری شمسی!

مصادف با: روز تولد من!

روزی که روزها و سال هاست انتظار اومدنش رو می کشم؛ امّا حالا که رسیده دلهره گرفتم...

به خاطر تموم روزهایی که گذروندم با امید رسیدنش و روزهایی که با رسیدنش باید بگذرونم!
روزهایی که از سال ها پیش برای اومدنش لحظه شماری می کردم و روزهایی که نمی خوام بگذرن؛ از ترس ِبدگذری!
روزهایی که تمامش پر بود از امید به پرشکوهی ِروزی مثل امروز...

و امروز، همون روزیه که انگار تمام غیر مجازها برام مجاز شدن!
مجازم برای همه چیزهایی که به دنیای آدم بزرگ ها مربوطه. روزی به نام امروز: "روز تولد من"!

مجازم... دیگه تموم چیزهایی که تا دیروز برام ممنوع بود امروز ِروز ناممنوع شد!

مثل حق رای..

گواهی نامه ی رانندگی...

کار...

ازدواج...

و همه ی چیزهایی که از امروز برای به دست آوردنش مانعی نیست!

چه حس بدی...

من دوست نداشتم بزرگ شم؛ تنها می خواستم حق یک دختر 18 ساله رو داشته باشم برای زندگی!

برای حضور در جامعه ای که به سن هیجده می گن سن قانونی!

و من چقدر از این قانون بیزارم!

قانونی که 18 سالگی یعنی سن بزرگی و فهم!

نه!

من این قانون رو نمی خوام... کاش می شد هنوز توی کوچه پس کوچه های کودکی نفس بکشم!

همیشه می ترسیدم از اینکه اسم منم بذارن: "آدم بزرگ"!

دیگه از امروز... بلند خندیدن ممنوع! پرحرفی ممنوع! شیطنت ممنوع! شوخی و مسخره بازی توی جمع ممنوع! دویدن توی کوچه و توی خیابونا ممنوع!

سنگین باش! آروم باش! آروم بخند! آروم حرف بزن! آروم راه برو! آروم برو! آروم بیا! خانوم باش! نجیب باش! سنگین باش، سنگین باش، سنگین باش...

چقدر ناراحتم!

چقدر...

بالاخره رسید! روزی که منتظرش بودم. ولی دلم دیگه نمیخوادش...

می ترسم!

از همین 18 سالگی...

قیصر:"دلم را ورق می زنم

به دنبال نامی که گم شد

در اوراق زرد و پراکنده ی این کتاب قدیمی

به دنبال نامی که من...

- من ِشعرهایم که من هست و من نیست -

به دنبال نامی که تو...

- توی آشنا – ناشناس تمام غزل ها -

به دنبال نامی که او...

به دنبال اویی که کو؟"

و حالا که رسیدم بهش...

حسرت روزهایی رو می خورم که بی اختیار گذشت...

یادمه چند وقت پیش نوشته بودم:

" آی که چقدر دلم واسه نوشتن تنگه خدا!

اونقدر که مطمئنّم دیگه قلمم مثل گذشته ها واژه ها رو به هم پیوند نمی ده تا یه دست نوشته ی بکر بسازه...

اونقدر که می دونم نوشته هام از قبل تر ها هم قدیمی تره و تموم کلماتم پره از تکرار...

انگاری قانون واژها رو فراموش کردم... دیگه نمی تونم واژه ها رو مثل جورچین کنار هم بچینم و از اون ها یه تصویر قشنگ درست کنم...

عجب لحظه های قشنگی رو بی اندیشه می گذرونم؛ لحظه هایی که دیگه نه واسه اینکه نخوام، بلکه واسه اینکه «مجبورم»، بی صدا ازشون عبور می کنم...

گاهی به حال خودم افسوس می خورم، از اینکه دارم بزرگ می شم و رفتارم مثل بزرگترا می شه و در کنارش افکارم هم مثل بزرگترا محکم و سخت و بزرگ می شه...

آرزوهام دارن قد می کشن و توقعاتم روز به روز بیشتر می شه. دلم واسه تموم بچّگی هام تنگ شده... اونقدر که بعضی وقتا می خوام جلوی حرکت ثانیه ها بایستم و مانع عبور لحظه ها بشم... سخته همپای ثانیه ها دویدن... سخته فرصت حسّّ لحظه ها رو از دست دادن...

شادی های بچّگی هام گم شدن. دیگه اثری از اون همه شادی و شیطنت توی وجودم نیست و تنها ترسم اینه که منم مثل خیلی از آدم بزرگا، لحظه های آبی زندگی رو از یاد ببرم و سخت بشم...

سختِ سختِ سخت...!!!"

و حالا بالاجبار به منم می گن: "آدم بزرگ"!

رسم روزگاره دیگه...

کاش می شد بیشتر بچه بود و بچگی کرد.

وقتی بچه ای هرکاری کنی می ذارن به حساب بچگی! راحت می بخشی، راحت محبت می کنی، راحت حرف می زنی، راحت دوست می شی... .

اون روزها...

قیصر:"من بودم و اوج بال من، کودکی ام

دریا دریا زلال من، کودکی ام

دنباله ی بادبادکی در کف باد

من بودم و بی خیال من، کودکی ام"

و امروز...

قیصر:"از آن کبوترهای بی پروا که رفتند

یک مشت پر جا مانده بر بام رسیدن"!

همه ی کودکی تموم شد!
از حالا باید همه چیزو از نو دید؛ با یه دید بزرگ تر!

پشت در 18 سالگی حتماً خبرای جالبی هست که من ازش بی خبرم!

«جوان و ناشی

هنوز نمی دانم عشق چیست؟!

اما هرچه هست،

ای کاش جوانی ام

سراسر از عشق و راستی شکوفا شود؛

سر زنده با ظاهری بی قید و بند،

و رو حیه ی گستاخِ هجده سالگی...».

"جان درایدن- انگلیس (1700-1631)"

مراقب خودتون باشید؛ شاید کوچیکترین شما باشم!

امشب می خوام به اندازه ی شمع هایی که فوت می کنم، آرزو کنم!

مثل سال پیش.

با این تفاوت که امسال می تونم بیشتر آرزو کنم...

پس این زیر می نویسم:

"تولدم مبارک"!!!

نگارش در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط پارمیس

می دوم شب را پر از شوق رسیدن تا ببینم/

نام زیبای تو را در صفحه های صبحگاهی... .

این است شعار وبلاگ من! از استاد شفیعی.

 

نبودیم چند روزی... دیدیم دوستان دلنگرانمان شدند!

الهی...!

خب من که به مریم جونم گفتم یه کامنت بذاره و توی اون کامنت اطلاعیه صادر کنه که من فعلاً نیستم که! مریم جونمم محبّت کرد و این کار رو انجام داد. دستش درد نکنه!

چقدر این دو روز رو دوست دارم؛ یکی 7/8/88 و یکی 8/8/88...

تموم تلاشم رو کردم که بالاخره یه روز از همین روزا یه چیزی بنویسم و توی وبلاگ ثبت کنم.

علّت غیبت چند روزه و خبرنامه ها:

1. حرکت منفوری که این روزها اصلاً حوصله ش رو ندارم: درس؛ اصلاً خودم توی شوک بودم که چطور انقدر درس می خوندم!

2. حضور استاد حاج بابایی به عنوان استاد ادبیات که کلی دوستش می داریم!!!

3. آغاز کتابت رمانی با عنوان "دلتنگی های یک روسپی ِدلتنگ"!

4. تحریم جناب کامپیوتر اعظم توسط برادر محترم به علّت لج و لجبازی!

5. عروسی!

6. آنفلوآنزا؛ مثلاً واکسنش رو زده بودم!!! ولی گرفتار شدم!

7. القای روحیه به همدل عزیزتر از جان به دلیل هجوم نومیدی و یأس!

8. کوهی از اندوه بابت رفتن استاد مطیع فر به سفری چند ماهه!

که این آخریه عجیب دل همه مونو شکوند. آقای مطیع فر داره برای ادامه تحصیل و پروژه ای که داره، می ره امریکا. به جای خودش قراره آقای دادخواه بیاد که خدا به دادش برسه! آقای مطیع فر رو همه دوست دارن. واسه اینکه شیمی رو به حدی کاربردی و بدیع یاد می ده که قابل وصف نیست... دیدی باران؟ دیدی رفت؟!

 

الآن این پست رو توی بد وضعیتی دارم می نویسم. 8/8/88 عروسی دختر داییمه توی اصفهان؛ من قراره نرم. واسه همین این داداشه می خواد کامپیوترو تحریم کنه!

همدل از یازده سال پیش دوست داشت هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت مشهد باشه؛ توی حرم امام هشتمی که خیلی دوستش داره.

دیشب قرار بود بره؛ پیام زد که برم؟ دودل بود! نرفت!

خیلی ناراحت شدم. می گفت دوست دارم با همه کسم برم، تو که نیستی از همیشه تنهاتر میشم، نمی رم!

قرار گذاشته بودیم که اینبار بره با امید به اینکه دفعه ی بعدش با هم میریم. ولی نرفت... .

چقدر واسه 8/8/88 برنامه ریخته بود؛ همش نقش بر آب شد!

الهی... می گفت:"خیلی دوست داشتم 8/8/88 به هم برسیم"؛ ولی نشد. شاید واسه اینکه من آمادگیش رو ندارم!

چند ساعت بیشتر تا 8/8/88 نمونده... دلم گرفته... خیلی هم گرفته:

 

"آفتاب مهربانی!

سایه ی تو بر سر من

ای که در پای تو پیچید ساقه ی نیلوفر من

با تو تنها با تو هستم

ای پناه خستگی ها

در هوایت دل گسستم از همه دلبستگی ها

در هوایت پر گشودن

باور بال و پر من باد

شعله ور از آتش غم، خرمن خاکستر من باد

 

ای بهار باور من

ای بهشت دیگر من

چون بنفشه بی تو بی تابم، بر سر زانو سر من

بی تو چون برگ از شاخه افتادم

زرد و سرگردان در کف بادم

گرچه بی برگم

گرچه بی بارم

در هوای تو بی قرارم

برگ پاییزم، بی تو می ریزم

نو بهارم کن، نوبهارم

ای بهار باور من

ای بهشت دیگر من

چون بنفشه بی تو بی تابم

بر سر زانو سر من".

 

خدا بیامرزدت قیصر: سه شنبه، هشت ِ هشت/ امین پور در گذشت...!

دل تنگم؛ دلتنگ ِدلتنگ!

هشت ِهشت 15ماهگی من و همدل هم هست!

می خوام این دو روز توی خلوت خودم برای تموم ناراحتیام گریه کنم!

واسم دعا کنید، واسه همدل هم!

پ.ن:

هفتم آبان: سالروز گرامیداشت کورش کبیر، شاه نمونه ی آریایی مبارک! توی ادامه ی مطلب زندگی نامه ش رو می ذارم. بد نیست بخونید! به نظر من لایق ترین شاه ایران کوروش کبیر بود!

نمی خوام بحث سیاسی کنم؛ چون خودم از سیاست هیچی نمی دونم و همینطور سیاست چیزی نیست که همه ی افراد دیدگاه مشترکی نسبت بهش داشته باشن. ولی من کورش کبیر رو خیلی دوست دارم!

راستی این هم الفبای انگلیسی به خط میخی!

عیدتون مبارک!


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط پارمیس

«چندی از آغاز کلاس های ترم تابستان سال پیش (پیش دانشگاهی) می گذشت که آقای موسوی نامی به کلاس ما آمدند و مسئولین فرمودند که ایشان را استاد ادبیات بخوانید که او مردی ست از تبار دانش زادگان و در حوزه ی زبان پارسی بس توانگر.

ایشان آمدند و ما او را استاد خواندیم و چهره ای داشتند خنده رو که هر از چند گاهی لبخندی از عمق جان و سرشار از مهربانی و سخاوت بر لب هایشان می رویید و بی شک همگان را مسرور و خرسند می ساخت.

خانم محمدی (که البته از مشاوران بی سواد در این حیطه بودند) در کمال ناباوری در پیش چشم همگان او را محقر خوانده و از شاهین زادی گفتند که عزب بود و با توصیف ایشان گویی خوش چهره و خوش بر و رو  نیز بودند!!!

دختران دم بخت یا دور از بخت ما نیز چون قحطی زدگان از شوهر اعلام داشتند که الا و لله باید شاهین زاد را بیاورید تا ما سیمای خوش سیمایشان را نظری کنیم؛ چرا که اینگونه علاقه ای به استاد پیدا خواهیم کرد و همین امر ما را به درس ادبیات مایل می سازد.

استاد حاضر با آن همه ابهت و منش انگار از این نقد بی پرده رنجیدند و جلسه ی بعد از آن روز حضور نیافتند و خوبانی چون من و امثالهم را بدین وجه مغموم ساختند و دل شکسته.

پس از روزی و فردا روزی استاد عاشوری را خواندند برای تدریس به این نوگلان دور از درس و در وهم زیبایی!

ایشان برخلاف استاد موسوی که سرتاپا مرتب و منظم بودند، سرو رویی خاک خورده و البته ژولیده ای داشتند که انگار به مذاق دختران خوش نیامد... .

حال آنکه من ارتباط خوبی با ایشان برقرار نموده بودم که نوشته ها و قطعه های ادبی ام را برای ایشان آورده بودم و ایشان در صدد معرفی من به دوست ناشرشان بودند که...

انگار استادی جدید برای تدریس حاضر است!

استاد عاشوری هرچند در زمینه ی زبان و ادبیات پارسی به پای استاد موسوی نمی رسید، لکن دختران عطایش را به لقایش بخشیدند و انتظار استاد جدید را می کشند.

زمانه ی ماست دیگر! همه در جستجوی زیبایی صورت و بی معرفت به زیبایی سیرت!

شاید اینست دلیل بدروزی های ما!»

"کنفوسیوس قرن 21 میلادی"

آخ آخ! دیدین؟

حالا از اینجا رانده و از آنجا مانده!

اینم از شانس قشنگ ماست که اینطوری بدشانسش کردن! آقای عاشوری نوشته هامو دوست داشت!

می خواست واسه نشر کمکم کنه!

ای خدا...

 

واااای! هرچند سر این مسئله ناراحت شدم اما یه شخص فوق العاده محترم دلمو حسابی شاد کرد!

مرسی آقای شفیعی...

انقدر خوشحالم که دارم بال در میارم! چطوری سورپرایزتونو جبران کنم...

اینو بخونید:

"پارمیـــس  ای  جـلوه ی  آیینه ها          دختر  محبوب  و  خوب  بردیــــا
زاده ی کورش که دانش یار توست          مهرو ایمان و محبت کار توست
دخـتـــر  بــاران  شـــراب خانـگـــی          ای بهشـــت کوچــک فرزانـگی
بال  در  بالـــت  ملائـــک  می پــرد          نام  زیـبای  تو  دل  را  می برد
یادگـــــار خــــوب تاریـــخ  ستـــرگ!         روح تو باشـد چـنان نامت بزرگ"

 

خیلی شعر قشنگی بود. مگه نه؟! آقای شفیعی واسه من سرودن! آخی...

همه ی معانی اسم پارمیس توی شعر هست؛ دقت کنید:

" پارمیس: اسم نوه ی کوروش کبیر(دختر بردیا)، پر دانش و دانا، پر مهر و پرعهد و پیمان، بهشت کوچک، دختر باران(عروس باران)، مترادف:پارمیدا"!

اینو می دم برام بنویسن تا بزنم به دیوار اتاقم!

آقای شفیعی انقدر خوشحالم کردین که حس و حالم قابل وصف نیست...! خیلی خوشحالم... خیلی زیاد!

 

راستی، یه اطلاعیـه ی بزرگ:


توجه!                                                                    توجه!

دوستان عزیز!                                                          توجه فرمایید!

!اطــــلاعیـّـــــــــــــــــــــــــــــــــــه ی مهــــــــم!

از این پس طنین تنهایی را با نام "صفحه های صبحگاهی" لینک بفرمایید!

در نظر سنجی صورت گرفته از دوستان و رفیقان شفیق این عنوان به عنوانِ عنوان برگزیده انتخاب شد!

لذا خواهشمندم این نام را در لیست دوستان خود تغییر داده و نقد یا پیشنهاد خود را در قسمت نظرات اعلام دارید!

با تشکر:

مهندس پارمیس!


وااای!

یه حسّ خیلی خیلی قشنگی دارم!

یه نوع شادی و مسرت درونی که نمی دونم منشأش کجاس!

دارم کتاب مشهور "توانگری" رو می خونم؛ نوشته ی کاترین پاندر!

ازش براتون می گم؛ حتماً حتماً، به زودی زود!

راستی:

دوستان!

بیاید همگی واسه سلامتی خواهر و خواهرزاده ی آقای رحمانی دعا کنیم!

"أمّن یُجیبُ المُضطَرَِّ إذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السّوء..."

پ.ن:

1. با سپاس فراوان از شقایق های آبی، آقای شفیعی عزیز!

2. و با معذوریت فراوان بابت کم پیداییم!

موفق باشید... .

نگارش در تاريخ یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط پارمیس

«بی خبر از هم دگر آسوده خوابیدن چه سود؟

                                        بـر  مزار  مردگان  خویـش نالیــدن  چه سود؟

 زنـــــده  را  بـــایـــد  بــــه  فریــادش  رسیـد

                                        ورنه بر سنگ  مزارش آب پاشیدن  چه سود؟

 زنـــــده را  تـا  زنـــــده  اسـت  قدرش  بـدان

                                        ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود؟

 زنـــــده  را  در  زنـــدگـی  دسـتــش  بگـیــر

                                        ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟

 بـــا  محبّـــت  دســـت  پیـــران  را  بـبــوس

                                        ورنه بـر روی مزارش تاج گل چیـدن چه سود؟

 یک  شبــی  با  زنــــده  ای  غمـخوار  باش

                                        ورنه  بر  روی  مزارش  زار  نالیدن  چه  سود؟

 تـا  زمانـی  زنده ایم  با  یکدگـــر  بیگانه ایم

                                      جا خالی  من  اندر  خانه ام  دیدن  چه  سود؟

 گــــــر  توانـــی  زنــــده ای  را  شــــاد  کن

                                        در  عزا  عطر و  گلاب  ناب پاشیدن چه سود؟

 از  برای  سالمنـدان  یک  گل  خوشبـو  ببر

                                        تاج گل ها در  کنار  هم دگر  چیدن چه سود؟

گــر  نپـرســی  حــال  مـن  تـــا  زنــــده ام

                                      گریه  و زاری و نالیدن  پس  از  مرگم چه سود؟

 گـــر  نکــردی  یــاد  مـن  تـــا  زنــــده  ام

                                      سنگ مرمرها به روی  قبر من چیدن چه سود؟».

 

این همون شعریه که قولشو داده بودم. همون شعری که با خط تحریری روی طاقچه ی قدیمی خونه مادربزرگ بود و به من حس و حال عجیبی بخشید... .

البته تا حدی تصحیحش کردم؛ به این دلیل که وزنش توی بعضی از بیت ها می لنگید.

دیشب یه بار دیگه خوندمش! بی محابا اشک توی چشمام جمع شد؛ دلم از خودم شکست. از خودِ پرمدعای خودم!

به خودم کلی بد و بیراه گفتم. به خاطر قدر نشناسیم!

خیلی بدم! می دونم...

هیچ چیز بدتر از این نیست که جواب مهربونی رو با نامهربونی بدی! چرا بعضی از ما فکر می کنیم تنها باید هوای مادر بزرگ و پدربزرگ و پدر و مادر خودمونو داشته باشیم؟

بالاخره یه خواهر و برادری هم هستن که با خیلیای دیگه فرق دارن!

می شه از یه دوست برای همیشه جدا شد؛ بی هیچ رد و نشونه ای! اما مگه می شه آدم از خونواده ش جدا شه؟! خونواده ای که گوشت و خونت با اعضاش یکیه! خواهر تو هم دختر همون پدریه که پدر توئه!
زبونم بند اومده از ناراحتی! اصلاً نمی تونم احساسم رو اونطوری که واقعاً هست به زبون بیارم!

فقط می دونم، شرمنده م!
شرمنده م از همه ی بدی هایی که تا به امروز در حقش کردم!

در حقّ خواهرم...

شرمنده م از اینکه هنوز هم با خوبی هاش روی منو کم کرده. آخه آدم چقدر می تونه مهربون باشه؟!

هیچوقت اون دعوای وحشیانه ای که تابستون با هم کردیم از یادم نمیره... و مطمئنم اونم هرگز فراموشش نمی کنه!

برای اولین بار توی روش ایستادم!

انقدر شکوندمش و با حرفام خردش کردم که گریه کرد. منم با تموم غرورم جلوش ایستادم و بد بهش گفتم! بدون اینکه قطره ای اشک بریزم!

شرمنده شم! خیلی...

وقتی پارسا رو می بینم که جلوم راه می ره و با زبون کودکانه ی شیرینش خاله پارمیس صدام می زنه، تموم کودکیام جلوی چشمم نقش می بنده!
تموم کودکی هایی که خواهرم هرچند مادر واقعیم نبود اما تا حدّ زیادی واسم مادری کرد. کودکی هایی که شیرین ترین و قشنگ ترین خاطراتم رو به خودش اختصاص داد. در کنار مادرم بود و پا به پای مادرم... .

وقتی به خودم نگاه می کنم در برابر این همه خوبی خواهرم کم میارم! دلم از خودم می گیره...

جواب شیطنت های پارسا رو با اخم و ناراحتی می دم. اما بازم با لبخند و محبت خالصانه ی کودکانه ای که ایمان دارم از مادرش به ارث برده صدام می زنه:"خاله پارمیس؟!"

اون موقع بغلش می کنم و بوسه بارونش می کنم و از خجالت می میرم! بهش می گم:"پارسا؟! عسیسم؟! خاله رو حلال می کنی؟!"، اونوقت سرسری می کنه و می گه:"بله خاله پارمیس"!

دو سالشه همش! اما احساسش پاکه! چون بچه ست... چون اونقدر بزرگ نشده که توی این دنیای نیمه ابری، توفانشو یاد بگیره قبل از بارون!

هنوز بارونیه... !
کم آوردم!

پیش این محبت های بی دریغ خواهرم کم آوردم و انقدر غرور دارم که نمی تونم برم جلوش زانو بزنم و بگم:"منو ببخش"!

حالم خرابه!

به حال خودم زار می زنم!
از همدل گله دارم... چون اون بود که منو شیر کرد واسه دعوا با خواهرم!

اون به من گفت جلوش وایسا تا حقتو بگیری... چه حقی؟! غیر از اینکه بهش ناحقی کردم!
شاید اگه من بودم دیگه عمراً باهاش حرف نمی زدم، اما چون اونه... باهام مهربونه، حتی بیشتر از همیشه!

کاش این غرور لامصب بذاره برم جلو... بذاره جلوش زار بزنم. محبتش بیشتر از هرچیزی داغونم می کنه!

"دوستت دارم".

دوستت دارم... انقدر زیاد که نمی تونم وصفش کنم!
هرلحظه حرفای همیشگی مامان توی گوشمه... :"هوای خواهر برادریتونو داشته باشین"!

من این وسط کم آوردم. باید خوب بشم، مثل خواهرم... .

دلم واسه بغل کردنت تنگه، تنگ...!

تنگ ِتنگ ِتنگ... .

2Omens-of-Hafez

نگارش در تاريخ یکشنبه پنجم مهر 1388 توسط پارمیس

اول:

«هزینه ی یک ازدواج در تهران 30 میلیون تومان!

به گزارش مهر، تحقیقات گروه پژوهشی آسیب های اجتماعی دانشگاه شهید بهشتی نشان می دهد که یک ازدواج متوسط و معمولی در تهران دست کم 30 میلیون تومان هزینه دارد و همین امر تاثیر مستقیمی بر افزایش سن ازدواج در پایتخت ایران داشته است.

افزایش بی رویه ی هزینه های زندگی یکی از اصلی ترین عوامل کاهش تمایل جوانان در آستانه ی ازدواج محسوب می شود. خرید حلقه ی ازدواج، اجاره تالار عروسی، ماشین عروس و تزیین آن، هزینه ی آرایشگاه، هزینه ی عکاسی و فیلمبرداری، خرید عروسی، سفره ی عقد، لباس عروس و... از مله هزینه هایی است که برای آغاز یک زندگی مشترک باید تامین شود که البته در بسیاری موارد سخت یا شاید اصلاً امکان پذیر نباشد.

دکتر مجید ابهری می گوید:"افزایش هزینه های ازدواج و گرایش به تشریفات باعث شده که جوانان اعم از دختران و پسران کمتر به این مقوله ی عاطفی و حیاتی فکر کنند".

براساس آمار سازمان ملی جوانان در حال حاضر حدود 12 تا 13 میلیون جوان در کشور در آستانه ازدواج قرار دارند.»

"به نقل از روزنامه ی همشهری"

خدا رو شکر تا ترشیدگی 12 سال دیگه وقت هست...!

 دوم:

b9dvzix7jipawkqixm57

 لحظه های مهرانگیز پاییزیتون بخیر...

بالاخره پاییز رسید!


آخ که چقدر دلم واسه ش تنگ شده بود! اصلاً یه جورایی خوش یمنه! هوامو حسابی داره!

کاش مهدی مقدم به جای آهنگ "زمستون"، واسه "پاییز" شعر می خوند... .

مثلاً نمی گفت:"زمستون...فصل تولد تو... می خونم، فقط به خاطر تو..."!
به جاش می خوند:"فصل پاییزه و عشق، تو غبار نسترن... من و تو عاشق هم توی خواب گم شدن"!

نه ببخشید! اینو که آقای معین خوندن! منظورم این شعر بود:"فصل پاییزه و نم نم، نمِ بارون می زنه/ کاش شبای عاشقونش منو یادت نبره/ شب زیبای تولد و نگاه مخملیت/ کاش کمی سوغاتی بارون واسه چشمات ببره/ چشمای بارونی رو دلبرا خیلی دوست دارن/ کاش شب تولدت باز نم بارون بزنه..."!

پاییزو دوست دارم؛ به خاطر تموم قشنگیاش! به خاطر شبای بلندی که می شه تا ته تهش بیدار موند و لحظه های ناب پاییزی رو مرور کرد... .

به خاطر نم بارونی که سرمستم می کنه و منو می کشونه به وادی جنون!
و من این جنون رو عاشقونه می پرستم، عاشقونه!

جنونی که منو از تموم خستگی ها و غم و غصه ها دورم می کنه! جنونی که تموم جونمو زنده می کنه!
پاییز... چه واژه ی قشنگی!

من سه چیزو خیلی دوست دارم:

بارون، پاییز، تولد!

واسه تک تکش هم کلی حرف دارم بزنم! کلی خاطره دارم تعریف کنم!

اما هرسه ی این ها یه ویژگی خاص دارن!

اینکه شب پاییزی ای که من متولّد شدم، بارون نم نم بارید!

یه پیامکم بود که می گفت:"شب تولدت بارون می بارید، اما این فرشته ها بودن که گریه می کردن. چون یکی از میونشون کم شده بود"!

البته تعریف از خود نباشه ها!

من انسان و آدمی رو مقدس تر از فرشته ها می دونم! حداقل تموم کائنات و هستی در برابر آدم به سجده فرو افتادن!
و خدا گفت:"إنّی جاعِلٌ فی الأرضِ خَلیفه(بقره – 30)"!

و ما جانشین خدا روی زمینیم!

 

برای تولدم لحظه شماری می کنم؛

من هنوز به دنیا نیومدم!

توی اون جشن تولدی که تولد واقعی منه، همه ی خوبا دعوتن!

چندروز پیش که بارون قشنگی بارید، همدل نوشته ای رو که خیلی وقت پیشا نوشته بودم واسم پیامک کرد:

"هنوز پشت پنجره نشسته ام، در انتظار دیدنت...
و باران چه عاشقانه بر شیشه بی قرار پنجره می کوبد...
باران به پنجره اش رسید...،
امّا من هنوز به تو...".

دلم گرفت!

الهی...

این چند روزه یه سر رفتیم اصفهان ددر!

خدا سایه ی مادر بزرگا رو از سر آدما کم نکنه! یه شعر قشنگ و پر معنا روی طاقچه ی قدیمی مادربزرگ بود!

توی پست بعد حتماً می ذارمش! وقتی خوندمش دلم هری ریخت!

عجب رسمیه... این زمونه عجب کیش و آیینی داره!

مراقب بزرگترامون باشیم... حتماً حتماً!

پ.ن:

1. مرسی مریم جونم!

2. باران خانوم مگر اینکه دستم بهت نرسه!

3. خش خش برگا رو شنیدیدن و نم بارون زد به لحظه هاتون یادی کنید از من!

زلال باشید مثه بارون؛ اما پاییزی نباشید!

نگارش در تاريخ شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 توسط پارمیس

«آمدیم از سفر دور و دراز رمضان،
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان/
هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا،
هر چه دل بود شکستیم به ساز رمضان/
سر به آیینه «الغوث» زدم در شب قدر،
آب شد زمزمه راز و نیاز رمضان/
دیدم این «قدر» همان آینه «خلّصنا»ست،
دیدم آیینه‌ام از سوز و گداز رمضان/
بیش از این ناز نخواهیم کشید از دنیا،
بعد از این دست من و دامن ناز رمضان/
نکند چشم ببندم به سحرهای سلوک،
نکند بسته شود دیده باز رمضان/
صبح با باده شعبان و رجب آمده بود،
آن که دیروز مرا داد جواز رمضان/
شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع،
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان».

                                          "علیرضا قزوه"

اول: عیدتون مبارک!

دوم:

اَ...

چقدر زود گذشت؟!

«حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است ».

بالاخره عید سعید رسید...! ماه رمضونم تموم شد!

اَ…

چقدر زود… .

عصری چه بارون قشنگی هم بارید!

رمضون گذشت و تمومم شد، تابستونم می گذره و تموم می شه!

داره پاییز نزدیک می شه… نزدیک و نزدیک تر…

یاد روزای اول مهر بخیر… اون همه شور و نشاط واسه رفتن به مدرسه… مداد، پاک کن، تراش، دفتر… خانوم معلّم…

یاد اون روزا بخیر…

و حالا اول مهر، اول پاییز نزدیکه…

اول مهر و دغدغه ی کنکور و درس و نکته و تست…

به خاطر آقا نیما که اون دفعه گفت:"خدافظی نکن، اصلاً نگو خدافظ" نمی خوام خدافظی کنم!
اینبار تصمیمم جدیه! نمی رم، ولی کم پیدام!

نگید بی معرفت یا هر حرف بدی که خودتون می دونید…

فقط دوست دارم لحظه هایی که هستم کنارم باشید… مثل همیشه!
اصلاً نمی دونم چرا تا میام از رفتن بنویسم، حتی رفتنِ با برگشت دستم به نوشتن نمی ره!

دلم واسه همتون تنگ می شه. سعی می کنم زود به زود بیام! کاش امسال به خوبی و خوشی تموم بشه و من از کنکور و فضای پر کارش بیام بیرون!
راستش یه مقدار حس "غبطه" (نه حسادتم!) تحریک شده! ابوالفضل رفته درس بخونه!

باران هم می خواد بره! حس رقابت، حس موفقیت...

اگه دلتون تنگ شد یه سری بهم بزنید!

البته می دونم تا چند روز نمی تونم ترکتون کنم.

اینم گفتم که اگه کم پیدا بودم دوستان نگران نشن!

به قول بچه های بازار:

بابت تمومی بی معرفتیا و لوتی گری نکردنا معذرت...

عزّت زیاد... .

پ.ن:

1. این قالب رو اگه پسندیدید که هیچی؛ وگرنه به خوشگلی خودتون ببخشید! اون یکی حسابی دلمو زده بود!

2. اسم تمومی دوستای گلی که توی این مدت گذری کردن به کلبه ی ما یا موندن پیشم واسه همیشه رو توی ادامه ی مطلب میذارم. می تونید ببینید!

۳. به باران فریب منم یه سری بزنید؛ دوست داشتید باهام همکاری کنید. شعرایی که دوست دارید رو به عنوان پیام قرار بدید تا با اسم خودتون اونجا قرار بدم. فقط اسم شاعر فراموشتون نشه!

مواظب خودتون باشید... مواظب دلاتونم باشید... .


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 توسط پارمیس

« من و تو؛

و آنگاه خود را کلمه ای میابی که معنایت منم،

و مرا صدفی که مرواریدم تویی،

 

و خود را اندامی که روحت منم،

و مرا سینه ای که دلم تویی،

و خود را معبدی که راهبش منم،

و مرا قلبی که عشقش تویی،

 

و خود را شبی که مهتابش منم،

و مرا شمعی که پروانه اش تویی،

 

و خود را انتظاری که موعودش منم،

و مرا تنهایی که انیسش تویی...».

                              "دکتر علی شریعتی"

 

این نوشته رو هرباری که می خونمش حس عجیبی بهم می ده؛ اولین بار از روی یه تابلوی خط نستعلیق توی همدان برش داشتم!

 

علّت اینی که بعد از مدت ها تصمیم گرفتم توی اینجا بنویسمش اینه که اینبار می خوام برداشتم رو از قضیه ای که شاید خیلی از ما توی زندگی تجربه ش کنیم و یه جوری بفهمیمش واستون بنویسم!

 

واژه ای آشنا و گاهی غربت زده...:

"عشق"!

نه می خوام بگم خیلی ازش می فهمم، نه اینکه خوبی و بدیش رو نقد کنم، نه!

می خوام برداشت خودم رو بگم. اگه دارم اشتباه می کنم شما تصحیحش کنید!

من با ابوالفضل درباره ی خیلی از مسائل کلی بحث دارم. هرکدوم شاید توی هربار کامنت هامون کلی درس به دیگری بدیم که البته ابوالفضل استاده منه.

اما در جواب این جمله ی من که گفتم:" آدم بی عشق مرده ست..."، واسم اینطور نوشت:"آره، آدم بی عشق مرده ست، ولی همه ی ما عاشقیم... .موقعی که به دنیا میایم عشق خدا جزو قسمت های پیش فرض وجودمونه...".

من عشق رو اینطور واسش تعریف کردم:

همه ی ما آدم ها دو بعد روحانی داریم؛ یه بعد الهی و معنوی و یه بعد دنیایی و فانی. فانی از جهت اینکه بعد از مرگ عشق دنیایی تن به فراموشی می سپره و هرکس تنها به فکر خودش و کرده هاشه!

امّا تفاوت ملموس این دو عشق در جاودانگی بعد اوله! عشقی که هرگز رو به زوال نمی ره!

عشقی که به ظاهر نیست و متکی به درون و باطنه!

"ادگار آلن پو" شاعر آمریکایی(1849-1809) می نویسه:« اعتنایی ندارم که سهم زمین من/ بسیار اندک است/ و اینکه سال ها عشق/ در دقیقه ای نفرت فراموش می شود/ شکوه نمی  کنم که خرابه ها/ از من شادتر و شیرین ترند/ امّا از این ناراحتم/ که تو برای سرنوشت من تاسّف می خوری/ برای من که تنها یک رهگذرم...».

ما رهگذریم. همه ی ما. همه ی ما برمی گردیم به سوی اون چیزی که ازش نشئت گرفتیم. و بود او بود ماست.

اینی که می گم منظورم این نیست که عشق دنیایی خوب نیست.

از استادی شنیدم که می گفت:" آدم عشق دنیایی رو تجربه می کنه تابه عشق الهی و معنوی برسه".

عشق معنوی از همون لحظه ی اول دنیایی شدنمون تو دلمون جا خوش می کنه و ما اولین حس دوست داشتن رو تجربه می کنیم!

اما اگه توی دل و ذهنمون تکرارش نکنیم، این عشق سر جای خودش می شینه و به رشد و بلوغ نمی رسه! یعنی تکرار به هرچیزی پر و بال میده.

اما عشق دنیایی بسته به نیازهای دنیایی ماست.

 

یه تفاوت دیگه ی این دو عشق اینه که عشق دنیایی به راحتی می تونه یک به یک باشه، اما عشق الهی نه به این راحتیا. ما شاید در راه عشق دنیایی حتی خودمون رو فنا هم بکنیم، اما برای فنای فی الله باید به درجه ای از معرفت رسید که عشق واقعی رو حس کرد و در راهش فنا شد. اون لحظه تازه این عشق یک به یک می شه و خدا معشوق!


"کسی که بهشت را بر زمین نیافته است،

آن را در آسمان نیز نخواهد یافت...

خانه ی خدا نزدیک ماست،

و تنها اثاث آن، عشق است".

"امیلی دیکنسون – آمریکا(1886-1830)"

 

اما در این که همه ی ما برترین عشق رو عشق الهی می دونیم شکی نیست، ولی واسه تقویتش چی کار می کنیم؟

واسه تکرار و جاودانگیش؟

واسه عشق برتری که معشوقش واسمون کم نمیذاره؟!

خیلی سر این قضیه با خودم درگیرم. گاهی وقتا دور می شم از معشوق ازلی خودم!

"همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم...

زیر باران، روی یک شاخه گل سرخ، در کنار غم و اندوه دلی، یا میان خوشی و بی دردی...

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم؛

در کنار غزلی از حافظ، در میان گریه، در پس نومیدی...

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم؛

در کنار همه ی باورها، یا میان هرچه ناباوری و تردید است،

پس یک خاطره ی تلخ، بعد از اندوه جدایی، بعد دل بستن و بگسستن و دلگیر شدن،

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم؛

تو خودت اصل حضوری، درک من محدود است...

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم؛

یاری ام کن بتوانم، روی نومیدی و یأس، روی این بی خبری،

خط بطلان بکشم...

و مددهای تو را از دل و جان حس بکنم...".

"فاطمه جودی"

 

ای خدا! می خوام این آخر یه دعایی بکنم واسه ی همه مون! واسه یاری کردنمون!

دعایی که خیلی آشناس...

خدا بیامرزه شاعرشو... مرحوم قیصر:

"خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن/

ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن/

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری/

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن/

خدایا بی پناهم، ز تو جز تو نخواهم/

اگر عشقت گناه است، ببین غرق گناهم...".

 

پ.ن:

خیلی حرف زدم می دونم. خواستم بیشتر از شعرهایی که کلی توش حرفه استفاده کنم.

می خوام اگه جایی برداشتم از عشق غلط بود شما درستش کنید.

به نظر من عشق تنها چیزیه که هرکسی یه باورهایی درباره ش داره... .

لینک مرتبط:

 پایان یک عشق

 نیایش

 معشوق من

 آسمانی تا...

پوزش: قول می دم تا مدت ها از عشق ننویسم!

نگارش در تاريخ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 توسط پارمیس

« در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد/

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد/

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار/

کان تحمّل که تو دیدی همه بر باد آمد...».

 

چقدر تازگیا به حضرت نزدیک شدم... . خیلی از غزلاش خوشم میاد!

دلم گرفته بود...

بازم فالی زدم که این اومد... .

اون شب دلم خیلی گرفته بود. حالا که فکر می کنم می بینم گاهی احساس ها آدم رو به کفر وا میداره. من حس اون شبم رو اصلاً دوست ندارم!
نمی دونم اسمشو چی بذارم. عشق یا دوست داشتن یا ... ؟

حالا که فکر می کنم می بینم توی آیین عشق نیست که بخوای معشوقت از آنِ تو باشه...

نه! عشق این نیست...

 

دلم واسه خودم سوخت. اینکه احساس پاک و شفافی رو که داشتم به تمسخر گرفتم. اینکه محبتی که نسبت به همدل داشتم رو مکدر کردم.

 

نه! این عشق نیست...

 

یادته ابوالفضل؟

یه بار بهت گفتم:"اگه آدم کسی رو دوست داشته باشه، آرزوش خوشبختی اونه". یادته؟

گفتم:"دوست داشتن این نیست که تو حتماً به محبوبت برسی. نه! این محبت نیست. این دوستی که حریص وصل باشی، آلوده ست... . وقتی آدم کسی رو دوست داره واسش آرزوی خوشبختی میکنه؛ خوشبختی چه با اون، چه با کسی غیر از اون. شاید من هیچوقت نذارم اون طعم خوشبختی رو زیر زبونش حس کنه".

گفتم:"من هیچوقت واسه رسیدن به همدل دعا نمی کنم. هرچی صلاحه... هرچی خدا خواست. همیشه هم می گم:خدایا اگه صلاح هست به همدل برسم".

یادت هست؟

 

کلی فکر کردم. درباره ی حال خراب اون شبم.

همدل گفت:"جواب تو رو که به مامان اینا دادم انتظار هر رفتاری رو داشتم... . مامان گفت: به درک! باباگفت: طرف آدم حسابیه! مامان گفت: می تونه آدم حسابی باشه، ولی داره ناز می کنه. بابا گفت: مردم منتظرن دخترشونو معرفی کنن...

دارم از درون می شکنم...".

 

و حالا ...

مامان ازم خواست دیگه بهش فکر نکنم تا سال دیگه؛ اگه اون منتظرم باشه تا سال دیگه صبر می کنه... !

فکر نمی کردم اون شب هردو واسه هم زار بزنیم.

شب 19 ماه رمضون به خودم اومدم... بالاخره گفتم:"خدایا! هرچی صلاح توست، منم همونو می خوام".

الآن آرومم. خیلی آروم.

به رسیدن امید دارم؛ ته دلم روشنه!

اما نمی خوام حریص رسیدن باشم؛ هرچی صلاحه... .

باورم نمی شه که مامان همدل انقدر از من بپرسه. از همدل خواسته بازم باهام حرف بزنه.

خوشحالم از اینکه همدل به حسّش پای بند مونده!

یادمه همدل می گفت:"ما آدما عروسکای خیمه شب بازی هستیم که نخمون دست خداست. اگه اون بخواد می خندونه. اگه هم بخواد می گریونه"!

انشالله خندون باشید... همیشه!

 

پ.ن:

تغییر حال و هوا و فکرم رو مدیون تک تک شما هستم.

توی پست قبل نظرهای همگی تون کلی درس بهم داد. خیلی دوستتون دارم؛ بی اغراق!

فال حافظی که گرفتم با جوابش توی ادامه ی مطلب هست. دوست داشتید بخونیدش!


امشب شب سرنوشته! شب زلال شدن!

بچه ها! بیاین امشب قدر قدر رو بدونیم!

 بیاین واسه خوشبختی و عاقبت بخیری همدیگه دعا کنیم.

مواظب خودتون باشید؛ مواظب دلاتونم  باشید... .


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط پارمیس

تا حالا انقدر از عالم و آدم گله نداشتم!


داغونم، داغون!

اونقدر داغون که دلم یه آغوش گرم می خواد واسه گریه! واسه اینکه محکم به خودم بچسبونمش و ببارم!

عزیزم؟!

نه!
من نمی خوام بی وفایی کنم!
نمی خوام کنار بکشم...

چشمام نای باز موندن نداره! این همون اشکاییه که تو می گفتی نباید غریبه ها ببینن!

داره رسوام می کنه... ! من اینو نمی خوام!
نمی خوام هم تو اوج عشق منطق رو از یاد ببرم؛ نه!

حواسم هست که امسال تنها وظیفم درسه! اینو مامان بهم گفت. گفت که بهت بگم:"شرمنده، امسال سرنوشت ساز ترین سال زندگیمه، فعلاً آمادگی ندارم"!

خیلی سخته عزیزم!

تو هیچوقت نمی تونی این حس رو که از قلب یه دختر پر می کشه با جون و دلت حس کنی!
هنوز با هم حرف نزدیم.

نمی دونم چی قراره ازت بشنوم. فقط دعا می کنم مامان و بابای دومم نگن:"فراموشش کن"! که اون لحظه من می شکنم...

می میرم...

این همون عشقه اولیه که همیشه جاودانه ست و هرگز از یاد آدم نمی ره!

دارم گریه می کنم!

چی بگم...

تفألی زدم به دیوان حضرت...

آمد:

"رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد/

صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد/

سیل سرشک ما ز دلش کین بدر نبرد/

در سنگ خاره قطره ی باران اثر نکرد/

یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار/

کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد/

ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت/

وان شوخ دیده بین که سر از خواب بر نکرد/

می خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع/

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد/

جانا کدام سنگدل بی کفایت است/

کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد/

کلک زبان بریده ی حافظ در انجمن/

با کس نگفت راز و تا ترک سر نکرد...".

ج:«عیب شما اینست که زود ناامید می شوید و احساس خستگی می کنید. ای عزیز کاری را که شروع می کنی تا انتها ادامه بده و از این شاخه به آن شاخه نپر. به خدا توکل کن با سعی و کوشش خودت یک راه را برگزین و ادامه بده. انشالله که موفق می شوی».

 

خدایا! به خودت توکل می کنم!

نذار دلم بگیره از دنیایی که توشم!

خودت دستمو بگیر...

به حقِّ "إیّاکَ نَعبُدُ وَ إیّاکَ نَستَعین"...

 

پ.ن: باران و مریم عزیزم از آرامشی که دادین ممنون!

نگارش در تاريخ پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 توسط پارمیس

« راهیست راه عشق، که هیچش کناره نیست،

   آنجا  جز  آنکه  جان  بسپارند   چاره   نیست ،

   هرگه که  دل به عشق  دهی خوش دمی بود،

   در کار خیر حاجت هیچ استخاره  نیست . . . ».

                                                          "حضرت حافظ"

باورم نمیشه!
اصلاً باورم نمیشه که اینطور شد!

انگار هرسال باید توی اون روز یه اتفاق قشنگ بیفته! یه اتفاق غیر قابل پیش بینی... .

5 شهریور هرسال یا حداقل این دو سال!

آخی...

دیگه وقتشه!


وقتشه که بگم... از چهارشنبه ی سرنوشت سازی که گذشت...!

"قرارمون ساعت عشق، کنار دلشوره زدن/

کنار دلواپسی و ترس یوقت نیومدن/

عاشقم و عاشق تو، از همه دیوونه ترم/

قرارمون یادت نره، دیر نکنی منتظرم..."!!!(این آهنگه رو خیلی دوست دارم!)

هیچوقت صحنه ای رو که اولین بار دیدمش یادم نمیره، و حتی چهره ای که پشتش خیلی حرفا بود واسه گفتن!

اولین قرار بین بدترین روزهایی بود که می گذروند!

یادم نمیره هیچوقت؛ چشمام به هر طرفی پر می کشید جز اون!

به غیر از اولین نگاه که تنها برای آشنایی بود، دیگه هرگز چشمام روی چهره ش نایستاد!

و امسال توی اونروز به مامانش از من گفت!

قرار چهارشنبه مون تنها واسه ی همین نقشه بود!

به هم هدیه دادیم و قرار شد که خودمونو دو کاربر جا بزنیم و خلاصه آشنایی و این حرفا!

رسیدم خونه...

شانسم زد با مامان تنها بودم!

کلی از تبیان گفتم و اینکه چقده اونجا طرفدار دارم(اوووه! چقدم...!) و خلاصه از یکی از کاربران تبیانی که کلی با دیدن من ذوق زده شد!

انقدر مهیج تعریف می کردم که مامانمم حسابی جو گرفت!

آخر این تعریفات پرسید:"ببینم؟! حالا طرف دختر بود یا پسر؟!"

خندیدم و گفتم:"... پسر..."!!!

مامانمم خندید! هیچوقت انتظار یه همچین ملایمتی رو نداشتم! انقدر آروم؟؟؟!!!

جریانو که به همدل گفتم، بقیه ی کارا افتاد گردن اون!

پنجشنبه به مامانش گفت!!!

مامااااااااااااااااااااااااااان... !

باورم نمیشه اصلاً! مامانش هم حسابی ذوق کرده بود و خدا می دونه الآن چقدر پیگیره!


می ترسم...! راستش می ترسم مامانش عجله کنه!

مامان همدل؟! جون من؟! جون عروس خانوم آینده ت عجله نکنی پاشی بیایا؟! به همدل که حسابی گیر داده پا پیش بذارن!

من امسال می خوام... می خوام خب خانوم مهندس بشم خب!

اگه بیان مجبورم بگم:"می خوام درس بخونم"!(آخ... انقده از این دیالوگ خوشم میاد که دخترا میگن... یهو دیدی به مامان همدل گفتم...)!

خب مامانِ همدلِ عزیزتر از جونم! الهی فدات بشم من! صبور باش یه ذره. آقا پسرت یه سال صبر کرد، یه سال دیگه هم صبر می کنه دیگه...؟!

الآن فعلاً ذوق مرگم از هر جهت!

واااای مامانم اینا! دانشگاه آزاد قبول شدم...

چقدر خوبه که دانشگاه واسم طی کشی بندر انتخاب نکردها!

"فیزیک اتمی – شهر نور"! خدا شاهده یه خط نخوندم! همچینم خوب نیست ولی اگه اینطور باشه که سال بعد حتماً خانوم مهنِّس می شم که... ایشالله!

خبر بعد اینکه: آقای استاد گسسته مون سر جاشون نشستن! یه پیام زدم و اون چیزایی رو که باید می گفتم، بهش گفتم! دیروز آروم بود!

سنگین مثل گذشته!

تا من باشم از این ثوابا نکنم...

خوشحالم... یه حسِّ خوشحالی درونی دارم!

دیگه این روزها غم رو توی وسعت شادی هام حل کردم!

ولی یه چیزی آزارم می ده...

انشالله توی پست بعد درباره ش می گم!

پ.ن: یه سوال دارم بچه ها:"شما تا حالا روی این تصویر کنار وبلاگ (نه اونی که اون بالاست، اونی که روش نوشته:Cloob.com) کلیک کردید؟".

واسه خواننده های وبلاگ اونو گذاشتم تا از کلوبلاگم دیدن کنن!

چیزای بدی توش نیست...

لحظه های ناب افطار و سحر من و همدل رو از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید.

با احترام

مهندس پارمیس!

درباره وبلاگ

لازم نیست حتماً دروغ بگویی تا دوستت بدارند؛
هنوز هم مشتریانی دارد حقیقت... .

می دوم شب را پر از شوق رسیدن تا ببینم،
نام زیبای تو را در صفحه های صبحگاهی... .
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ